|
.jpg)
دخترک تنها
پاییز بود و ان دختر تنها
باز هم به پشتش بار هیزم بود
ساقش نمی لرزید از سرما
مویش به زیر روسری گم بود
پاییز بود و مهر ماه و او
در انتظار ماه ابان بود
کسی نمی داند چرا اما
شاید او عاشق باران بود.
او مثل کودکان دیگر بود
چیزی نمی دانست از دنیا
شش سال داشت روزی که او فهمید
دیگر نخواهد دید او بابا
...
امروز می ارد به یاد ان روز
ان روز که پاییز با او بود
ان دختر ترسوی چشم ابی
پاییز هم مثل او اخمو بود
امروز می داند که می خواهد
باشد همیشه با خدا تنها
تنها به رنگ ابی دریا
تنها رها تا بی نهایت.
|