|
راز تنهایی

مهربانم، اي خوب! ياد قلبت باشد؛
يک نفر هست که دنيايش را،
همه هستي و رؤيايش را، به شکوفايي احساس تو، پيوند زده
و دلش مي خواهد، لحظه ها را با تو، به خدا بسپارد....
مهربانم، اي خوب!
يک نفر هست که با تو
تک و تنها، با تو
پر انديشه و شعر است و شعور!
پر احساس و خيال است و سرور!
مهربانم، اي يار، ياد قلبت باشد؛
يک نفر هست که با تو، به خداوند جهان نزديک است
و به يادت، هر صبح، گونه سبز اقاقي ها را
از ته قلب و دلش مي بوسد
و دعا مي کند اين بار که تو
با دلي سبز و پر از آرامش، راهي خانه خورشيد شوي
و پر از عاطفه و عشق و اميد
به شب معجزه و آبي فردا برسي
راز واقعی عشق

جلسه محاكمه عشق بود
و قاضي عقل
و عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود
يعني فراموشي
قلب تقاضاي عفو عشق را داشت
ولي همه اعضا با او مخالف بودند
قلب شروع كرد به طرفداري از عشق
آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن اونو داشتي
اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي
و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد
حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟
همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند
تنها عقل و قلب در جلسه ماندند
عقل گفت :ديدي قلب همه از عشق بيزارند
ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بيشتر از همه تو را آزرده
را هنوز از او حمايت ميكني !؟
قلب ناليد:كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود
و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعي باشم

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
پرشی دارد اندازه ی عشق
زندگی چیزی نیست که لب تاقچه عادت از یاد من و تو برود
زندگی مجذور آینه است
زندگی گل به توان ابدیت
زندگی ضرب زمین در ضربان دل ماست
زندگی هندسه ی ساده و یکسان نفسهاست
هر کجا هستم باشم
آسمان مال من است
من نمی دانم که چرا میگویند
اسب حیوان نجیبیست
کبوتر زیباست
و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست
گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد
چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید

سکوتت رنگ ترانه دارد
تار که می نوازی
ناگفته هایت می رقصند
سکوتم لبریز است
و قلم ناتوان
از نوشتنش سرشکسته ...

به زمین خوردنم
تنها بهانه ای بود
تا شاید
دوباره در چشمانم نگاه کنی
و دستت به دستانم بسپاری

فانوس را به آسمان می گیرم
از این جا تا کهکشان تو ، راهی طولانی است
به دفترچه خاطراتم پناه می برم و تو را می یابم
تا ورق می زنم ستاره از گل می شکفد
به آیینه می دوم و خطوط تازه از پیشانی ام را دنبال می کنم
نشانه ای است از آغاز
تا غروب رویش تو را ببینم باید از هزاران هزار جاده بگذرم
و در این تنهایی عمیق به صدای سبز تو خاطره بدوزم
آنجا شعله های آتش مرا می خوانند
و اینجا وجدانی سبز مرا به زنجیر می کشاند
لبخند می زنم تا از دریچه اش جهان را ببینم
و در آن سوسوی تلخ اشکهایم را در آغوش بگیرم
تا امروز سفر کرده ام و تا فردا ره سپارم
کاش دریچه ام به جهان گشوده نمی شد
کسی بگوید آبی ترین ترانه کجاست ؟
تو تا مرز من خندیده ای و از این حماقت می گریزی
آسمان نیز در برار من می گرید
کوچه های غبار گرفته از تاریکی
و درهای همیشه بسته تنگ
گویی جهان را در ترانه ام گم کرده ام
نه
نگاهم نکن
می خواهم در امتداد رفتنت خط جاده را تا انتها
با تو بپیمایم
این بار عاشق ترم
وباز هم شب شد
....
شعری واسه کسایی که عشقو قبول ندارن

دست عشق از دامن دل دور باد!
میتوان آیا به دل دستور داد؟
میتوان آیا به دریا حکم کرد
که دلت را یادی از ساحل مباد؟
موج را آیا توان فرمود: ایست!
باد را فرمود: باید ایستاد؟
آنکه دستور زبان عشق را
بیگزاره در نهاد ما نهاد

دوستای خوبم سلام
ولنتاین داره میاد
هیییییییییییییییی
این عکسو به همه ی همه ی
دوستای خوبم تقدیم می کنم
همتونو دوست دارم
......................................................................
بدون شرح
تو از دردی كه افتادست بر جانم چه می دانی؟ دلم تنها تو را دارد ولی با او نمی مانی تمام سعی تو كتمان عشقت بود در حالی كه از چشمان مستت خوانده بودم راز پنهانی فقط يك لحظه آری با نگاهی اتفاق افتادچرا عاقل كند كاری كه بازآرد پشيمانی؟

داستان ها ی فراموش

آسمان را
بر بغچه ی چشمانت می پیچم
و با دستانت
بر زمینی دیگر می کارم
دریا را
از تنگ شراب لبهایت می نوشم
تو هم کوله بار بوسه هایت را
بر تنم پهن کن
امشب
سر بر سینه ی عریانم
چشمانت را نبند
مستی ِ شبهای مهتابی را دوست می دارم...
بوی گل نرگس ؟ نه ، که بوی خوش عید است .
شو پنجره بگشا،
که نسیم است و نوید است .
رو ، خار غم از دل بکن ، ای دوست ، که نوروز
هنگام درخشیدن گل های امید است .
بر لاله ی از برف بیرون آمده بنگر ،
چون روی تو ، کز بوسه ی من سرخ و سپید است .
با نقل و نبیدم نبود کار ، که امروز
روی تو مرا عید و لبت نقل و نبید است .
گر با دل خونین ، لب خندان بپسندی ،
با من بزن این جام ، که ایام ، سعید است
تولدم مبارک

دوستای گلم
سلام با هزارون گل سرخ
۱۳ مهر ماه سال ۱۳۶۷ روز تولد منه
بابام از پشت گوشی تلفن بوسم کرد
خیلی خوشحالم
........................................................................................
باز هم نبود

دوباره بازیچه شدم
تویه تئاتر زندگی
تویه این نمایشنامه دل
شکسته شد به سادگی
نقش نبودن واسه توست
نقش شکستن واسه من
صندلی خالی از تو شد
ای بی صدا حرفی بزن
ای بی صدا حرفی بزن
یاد- تو و نبودنت
رفتم و تنهاتر شدم
تویه تئاتر زندگی
بغض یه بازیگر شدم
دوباره بازیچه شدم
تویه تئاتر زندگی
تویه این نمایشنامه دل
شکسته شد به سادگی
ایا هنوز پاکی دلیل بودن ماست

ديشب از بام جنون ديوانه اي افتاد و مرد
پيش چشم شمع ها پروانه اي افتاد و مرد
از لطافت ياد تو چون صبح گل ها خيس بود
شبنمي از پشت بام خانه اي افتاد و مرد
موي شبگوني كه چنگش ميزدي شب تا سحر
از سپيدي لا به لاي شانه اي افتاد و مرد
ازدياد پنجره جان قناري را گرفت
در قفس از نغمه ي مستانه اي افتاد و مرد
اين كلاغ قصه را هرگز تو هم نشنيده اي
تا خودش هم قصه شد افسانه اي افتاد و مرد
می تازی! همزاد عصیان...
به شکار ستاره ها رهسپاری...
دستانت از درخشش تیر و کمان سرشار...
اینجا که من هستم...
آسمان، خوشه ی کهکشان می آویزد...
با ترس و شیفتگی، در برکه ی فیروزه گون...
گل های سپید می کنی...
و هر آن، به مار سیاهی می نگری، گلچین بی تاب...
و اینجا افسانه نمی گویم...
نیش مار، نوشابه ی گل ارمغان می آورد...
بیداری ات را جادو می زند...
سیب باغ تو را پنجه ی دیوی می رباید...
و قصه نمی پردازم...
در باغستان من، شاخه ی بارور خم می شود...
بی نیازی دست ها پاسخ می دهد...
در بیشه ی تو آهو سر می کشد، به صدایی می رمد...
در جنگل من، از درندگی نام و نشان نیست...
در سایه آفتاب دیارت، قصه ی خیر و شر می شنوی...
من شکفتن ها را می شنوم...
و جویبار از آن سوی زمان می گذرد...
تو در راهی...
من رسیده ام...
اندوهی در چشمانت نشست، رهرونازک دل...
میان ما راه درازی نیست: لرزش یک برگ...
"سهراب"
|