راز زندگی...
در افسانه ها امده،روزی که خداوند جهان را افرید فرشتگان مغرب را
به بارگاه خود فرا خواند و از انها خواست تا برای پنهان کردن راز زندگی
پیشنهاد بدهند.
یکی از فرشتگان به پروردگار گفت خداوندا،ان را در زیر زمین مدفون کن.
فرشته دیگری گفت انرا در زیر دریا ها قرار بده.
و سومی گفت راز زندگی را در پشت کوهها قرار بده.
ولی خداوند فرمود اگر من بخواهم به گفته های شما عمل کنم. فقط
تعداد کمی از
بندگانم قادر خواهند بود ان را ببینند. در حالی که من می خواهم راز
زندگی
در دسترس همه بندگانم باشد.
در این هنگام یکی از فرشتگان گفت فهمیدم کجا، ای خدای مهربان.
راز زندگی را در قلب بندگانت قرار بده، زیرا هیچکس به این فکر نمی
افتد که
برای پیدا کردن ان باید به قلب و درون خودش نگاه بکند
و خداوند این فکر را پسندید
باران........
اسمان بارانی است
همگی می گذرند
چتر دارند به دست
تا نبارد باران
بر سر و صورتشان
اما.........
من تنها و رها
زیر این سقف سیاه
گام برمی دارم
بی چتر.......
و به تو می اندیشم......

به غم کسی اسیرم که زمن خبر ندارد
عجب از محبت من که در او اثر ندارد
غلط است ان که گوید دل به دل راه دارد
دل من ز غصه خون شد دل او خبر ندارد
.................................................
وقتی از غربت ایام دلم می گیرد
مرغ امید من از شدت غم میمیرد
دل به رویای خوش خاطره ها می بندم
باز هم خاطره ها دست مرا می گیرد.
....................................................